مبینا خانوممبینا خانوم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

مبینای خوشگل ما

خوشگل خانوم ده ماهه

گل گلکم الان ده ماهش تموم شده و رفته توی یازده ماه هـــــــــــورااااااااا دختر گلم داره بزرگ میشه      خانم میشه برای خودش حسابی هم فضول شده هر روز فضولتر از دیـــــــــــروز باید همه چیزو از دستش قایم کنم و از جلو چشمش بردارم دخترم ماماماما و بابابابا میگه و وقتی باهاش حرف میزنی خوب گوش میده عزیزدلم خیلی باهوشه...........وقتی باباش از سرکار میاد زود میفهمه و میره سمت در بازی کلاغ پـــــــــر گنجشک پـــــــــر یاد گرفته وقتی مامانی براش شعر و کتاب قصه میخونه میخنده و خیلی خوب توجه میکنه عاشق عروسکش شده و تا می بینش خنده می شینه رو لباش عزیز مامان و بابا...........مبــــــینای گل ما..........ز...
16 بهمن 1392

مبینا خانوم نه ماهه میشود

سلام عزیز دلم ببخشید که این مدت نتونستم وبلاگتو آپ کنم آخه شما خیلی فضول شدی و همش باید مراقبت باشم وقتی هم خوابی فقط میتونم به کارهای خونه برسم قربونت بشم چند روز پیش دو تا دندون پایینت در اومد ده ده ده ده هم یاد گرفتی و سلام کردن و دس دسی هم بلدی از فضولیات هر چی بگم کمه همش به دیوار یا مبلها می ایستی و  دستتو میگیری بهشون و چند قدم راه میری یا اینکه میری پیش بوفه و با دست میزنی به شیشه اش عزیزم داری روز به روز شیرین تر میشی هر جا میریم همه عاشقت میشن و دوست دارن بغلت کنن تو هم ماشالله خوش خنده ای و دل همه رو با خنده های نازت میبری فردا باید ببرمت بهداشت آخه نوبت مراقبت داری نفسم تو دلخوشی من و باب...
16 بهمن 1392

واکسن شش ماهگی گلم

نفس مامان موقع واکسن شش ماهگیت هم بالاخره رسید باز هم همون دلهره همیشگی که دست از سر مادرا برنمیداره آخه میترسن جگرگوششون اذیت بشه ولی برای سلامتی لازمه عزیزم خدا رو شکر اینم به خیر و خوشی گذشت و زیاد درد نکشیدی آخه دختر صبوری هستی گلم وزنت 8 کیلو و 450 ...قدت 66 سانت و دور سرت هم 42 سانت بود جیگرم خانمه گفت که دیگه از این ماه به بعد باید غذای کمکی خوردنو شروع کنی فرنی و حریره بادام و سوپ ولی من بجز اینا سرلاک هم بهت میدم چون خیلی دوست داری زندگیم از غذاهای دیگه هم کمی بهت میدم که با انواع مزه ها آشنا بشی خوشحالم که اشتهات خوبه عزیزم و بد غذا نیستی انشالله که هر روز تپلتر بشی نفسم گل کوچولوی زندگیمون......
16 بهمن 1392

بازار رفتن

زندگیم اولین بار که بردیمت بازار دو ماهت بود خیلی کوچولو بودی و خیلی هم می خوابیدی دست بابایی درد نکنه که موقع بازار رفتن با کمال میل بغلت میکرد آخه دختر گلشو خیلی دوست داره مامانی هم وقتی می دید بابایی خسته شده مبینا خانومو بغل میکرد تو هم که عاشق بیرون رفتن بودی با شوق اطرافو تماشا می کردی وقتی نگاهت می کردم مثل گل برام می خندیدی هر کی هم می دیدت نمی تونست احساساتشو کنترل کنه یه بار تو ایستگاه قطار یه دختری بهت گفت: جوجو...جوجوی خوشگل! واقعا هم مثل جوجه ای عزیزم جوجه خوشگل مایی  خیلی دوستت داریم بوووووووووس ...
16 بهمن 1392

واکسن چهار ماهگی

عزیزم دوم تیر ماه بردمت بهداشت برای واکسن چهار ماهگی از یک هفته قبلش همش تو فکر واکسنت بودم با اینکه می دونستم مثل دفعه قبل به خوبی و خوشی میگذره ولی نمی دونم چرا باز کمی دلهره داشتم و نگران بودم خلاصه رفتیم بهداشت و بعد از کمی معطلی خانمه قطره فلج اطفال بهت داد وقتی واکسنتو زد فقط کمی نق زدی وقتی هم آوردمت خونه می ترسیدم پاهاتو تکون بدی و دردت بگیره ولی بازم خدا رو شکر هیچ دردی نداشتی و راحت جنب و جوش می کردی انقدر خوشحال شدم انگار یه باری از رو شونه هام برداشته شد الان که این خاطره رو می نویسم یک هفته دیگه موقع واکسن شش ماهگیته انشاالله اونم به خوبی میگذره این واقعا برام تجربه شده که وقتی کاری رو به خدا واگذار...
16 بهمن 1392

دو ماهه شدن مبینا گلی

روزها میگذشت و تو بزرگ و بزرگتر می شدی هر روز کارهای جدیدتری یاد میگرفتی و دوست داشتنی تر می شدی کلی ازت فیلم و عکس می گرفتم انقدر عکس گرفتم که حافظه دوربینم پر شد از همون موقع که به دنیا اومدی خوشگل بودی و همه اینو میگفتن خودمم می دونستم که هر چه بزرگتر بشی خوشگلتر میشی بالاخره دو ماهت تموم شد و اول اردیبهشت 92 رفتیم بهداشت برای واکسن دو ماهگی خیلی نگران بودم که اذیت بشی و دردت بگیره آخه تحمل درد کشیدنتو ندارم نفسم وقتی رفتیم خواب بودی و خانمی که واکسن میزد به زور بیدارت کرد فکر کردم خیلی گریه میکنی ولی خدا رو شکر فقط یک جیغ کوچیک زدی و دوباره خوابیدی کمپرس سرد گذاشتم رو پاهات و قطره استامینوفن بهت دادم وقت...
16 بهمن 1392

عروسی رفتن دختر گلم

عزیزم وقتی سه ماه و نیمت بود رفتیم خونه خاله لیلا  عروسی دختر خاله نسترن بود و خیلی خوش گذشت یه لباس چین چینی خوشگل تنت کرده بودم....هر کی می دیدت می خواست قورتت بده انشاالله عروسی خودت جیگرم دختر خاله نسترن هم خیلی خوشگل شده بود سفره عقدشم خیلی قشنگ بود بردمت جایگاه عروس داماد نشوندمت و ازت عکس و فیلم گرفتیم وای که چقدر ناز  و خوردنی شده بودی نفسم سه چهار روز خونه خاله لیلا بودیم و بعدش اومدیم خونه مامان بزرگ اینم از اولین عروسی رفتن دختر گلم... ...
16 بهمن 1392

مبینا خانوم به جمع ما اضافه شد

روز سوم از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ دست گلش درد نکنه خیلی زحمتش دادیم تا نزدیک یک هفته بخیه هام خیلی درد داشت ولی کم کم بهتر شدم و از شوق داشتن تو دردامو فراموش میکردم 25 روز خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش اومدیم خونه خودمون مامان بزرگ هم باهامون اومد و چهار روز پیشمون موند اوایل کمی سخت بود ولی به مرور مراقبت از تو برام آسون شد به همدیگه عادت کردیم بابایی هم خیلی کمکم میکرد شیر دادن به تو خیلی برام لذت بخش بود و دوست داشتم زودتر بزرگ بشی هر روز منتظر بودم برام بخندی ولی هنوز خیلی کوچیک بودی علی اکبر پسر خاله ات که چهار ماه از تو بزرگتره خیلی خوش خنده و شیرین شده بود همه دوست داشتن تو هم مثل ...
16 بهمن 1392

عیدت مبارک عزیز دلم

ساعت14 و 31 دقیقه و 56 ثانیه سال تحویل شد از شب قبل سفره هفت سین رو روی میز چیده بودم با همدیگه عکس یادگاری انداختیم برای همه دعا کردیم مخصوصا برای تو دختر گلم که همیشه سالم و تندرست باشی و خوشبختیتو از خدا خواستیم عیدت مبارک عزیز دلم...تو زندگی من و بابات هستی و خیلی دوستت داریم انشالله که صد ساله بشی و همیشه لبات خندون باشه   ...
16 بهمن 1392